خوشی
یادمه وقتی کوچیک بودم 
با دختر داییم خیلی رفیق بودم خیلی با هم صمیمی بودیم
اون قدر که بهمون میگفتند شما خواهرین ولی این قدر شبیه هم بودیم که بیشتر به دو قلوها شباهت داشتیم ![]()
خلاصه وقتی هم دیگه رو میدیدم این قدر میخندیدم و شاد و خوش بودیم
که دوست داشتیم هر روز هم دیگه رو ببینیم
بخاطر اینکه من تو یه شهر دیگه بودم و اون یه جای دیگه
خلاصه چرخ روزگار چرخید و چرخید تا اینکه بزرگتر شدیم وارد دانشگاه
و من هفت ترمه تموم کردم و دنبال کار دختر دایی عزیزم تموم کرد و طرح و بعد سرکار ![]()
تو این دوران من ام اس گرفتم که اون هنوز نمیدونه یعنی هیچ کس نمیدونه چون همیشه شاد بودم و شاد
خلاصه شرط گذاشتیم که من چون سیزده روز بزرگترم زورتر باید ازدواج کنم
که من میگفتم عمرا اول تو و حالا من شرط رو بردم چون که اخر هفته دارم میرم عروسیش
آخ جون شرط رو بردم![]()
خوشحالم که عاقبت بخیر شد راستی باید برم تدارک عروسی رو ببینم
بخاطر اون باید سنگ تموم بذارم وای که چقدر کار دارم
![]()
فقط باید خاطرات کوچیکیامون رو فراموش کنم چون ازم دورتر میشه خاطراتیکه با هم داشتیم من زورم بیشتر از اون بود

اشکال نداره مهم اینه که اون خوشحاله و منم خوشحالتر . ![]()
تذکر جدی : من اصلا خوشم نمیاد و قصد ندارم لطفا چیزی در این مورد ننویسید جدا من خوشم نمیاد ممنون میشم .
عصا
پیرمرد در حالیکه عینکش را روی صورتش جابجا می کرد به طرف پسر جوانی که قصد داشت به آن سوی خیابان برود رفت و گفت :
پسرم می شه کمکم کنی و منو با خودت ببری به اون طرف خیابان ؟
جوان با شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت : البته که میشه
دستتونو بدید به من .
و بعد پیرمرد به همراه پسر جوان وارد خیابان شدند .
پسر جوان با هر قدمی که بر می داشت عصایش را در هوا تکان می داد و با این کارش باعث توقف ماشین ها میشد وقتی پیرمرد و جوان به آن طرف خیابان رسیدند پیرمرد گفت :
خیلی ممنونم پسرم که کمکم کردی
فقط یک سوالی ازت دارم تو به این جوونی چرا عصا دستت می گیری ؟ مگه خدایی نکرده مشکلی داری ؟
پسر جوان لبخندی زد و گفت :
فقط یک مشکل کوچولو من نابینا هستم .
مارکوپولو
دیروز جاتون خالی رفته بودم سواحل بندر ![]()
تازه آب بازی هم کردیم فقط شانس آوردم کوسه منو نخورد 
خوش گذشت حسابی
ولی خیلی خسته شدم وقتی اومدم خوابیدم ساعت ۱۰ شب من که تا حالا تو عمرا
اگه خیلی هم خسته باشم این ساعت نمیرم تو رختخواب برا همین همش خوابهای عجیب و غریب می دیدم ![]()
این هفته هم به ماجرا جویی خود ادامه میدهیم
یه سفر کوتاه میرم زود بر میگردم ...........![]()
بابا من روی این مارکوپولو رو کم نکنم باید روی کیو کم کنم ؟
بفرمایید ( بصرف کیک و چای ) .
لبخند بزنيد تا بگم چرا ؟
لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد ![]()
لبخند زدن استرس را از بین می برد
لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود كه شما احساس آرامش بيشتري مي كنيد .
لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد
لبخند زدن باعث می شود موفقتر به نظر برسید
لبخند زدن مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند
تحقيقات نشان داده است كه با لبخند زدن سه ماده در بدن توليد مي شود كه باعث بهبود
روحيه مي شود پس مي توان گفت لبخند زدن يك مسكن طبيعي است .
لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد
با لبخند زدن از ابتلا شدن به آنفولانزا و سرماخوردگي جلوگيري كنيد .
نكته : من با همين لبخندها نذاشتم تا حالا كسي از بيماريم بويي ببره ![]()
تولدت مبارك
غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوى گل، بوى گلاب
مى رسد از همه جا
مثل يك خورشيد است
مى درخشد از دور
شده از اين خورشيد
شهر مشهد پر نور
چشمها خيره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پير و جوان
يا رضا رضا رضا ست
اى خدا كاش كه من
يك كبوتر بودم
روى اين گنبد زرد
شاد مى آسودم
مى زدم بال و پرى
دور تا دور حرم
از دلم ره مى زد
ماتم و غصه و غم

دعايم كن ![]()
و اما عشق
من نميدونستم عاشق شدم ![]()
ولي شدم
من عاشقت شدم به يه نگاه از موقعيكه ديدمت تا حالا
چند سالي ميشه كه گرفتارت شدم
وقتي ديدم بي اختيار اشك از چشمام سرازير ميشه
الان هم دلم برات تنگ شده دوس دارم دوباره بيام ببينمت دلت خيلي تنگ شده پارسال اين موقع پيشت بودم ولي خب يه سال گذشته
دوباره ميخوام بيام كمكم كن تا بتونم بيام
خيلي دوست دارم امام رضا ![]()
يادته وقتي ميخواستم برم آب بخورم از سقاي اسماعيل طلات
همون جا كه ايستاده بودم
سه دونه گندم از بالا سقا خونت افتاد تو ليوانم
يادته وقتي داشتم از توي يكي از صحنات رد ميشدم يه خادميت اومد جلو بهم گفت خانم شما از كجا اومدين
چند روزه اومدين
بعد دستمو گرفت و چهار تا پسته گذاشت كف دستم
يادته نشسته بودم داشتم دعاي كميل رو گوش ميدادم يكي از كبوترهاي سفيد رنگت اومد نزديكم نشست ولي من دوست داشتم بگيرمشو نازش كنم
يادته وقتي بر گرشتم از حرمت
خونه بودم ميگفتم اي كاش ميشد دو تا كبوتر سفيد امام رضا الان اينجا بودند
كه ديدم توي حياطمون يه صدايي مياد بلند شدم در رو باز كردم ديدم دو تا كبوتر سفيد و ناز نشستند تو حياطمون
منم با داد و فرياد اومد به مامان و بابام گفتم
اون دو تا كبوتر دو روز مهمونم بيشترنبودند و من بهشون گندم ميدادم ولي بعدش پر كشيدند و رفتند
آخ دلم واست تنگ شده
عاشقتم امام رضا ![]()
![]()
![]()
راستي تولدته تولدت مبارك
بعدشم تولد منه يادت باشه من منتظر كادوي تولدم هستم
خيلي دوستت دارم ![]()
چند جوابي ؟
وقت خود را چگونه تلف ميكنيد ؟
خواهشا با صداقت جواب بدهيد وگرنه ![]()
۱. به فكر شكم خود هستيد و مدام در يخچال ![]()
۳. همش سرتون تو كتاب و روزنامه است ![]()
۴. بيست و چهار ساعته كار انجام ميديد ![]()
۶. همش در حال درگيري و بگو و مگو با ديگران هستيد ![]()
۷. در حال انجام دادن كارهاي بد هستيد
![]()
۹. به حرف بزرگترها گوش ميدين و براشون احترام قائلید ![]()
۱۱. زيادي شادين البته با قرص اكس ![]()
۱۳. هميشه در فكرين كه چه كنم چه نكنم ![]()
۱۴. آخرين مورد هم اينكه از همه چيز گلايه دارين 
چه گذشته
سلام
![]()
امروز عصر رفته بودم پيش دكترم
دكتر وقتي منو ديد
گفت به به چه عجب
خلاصه منم نشستم كلي حرف زدم از اينكه دكتر من از اينكه ام اس دارم ناراحت نيستم تا اينكه كي برام ام ار آي مينويسين دكتر هم گفت باشه مرسي ![]()
دكتر يه چيزه جالب گفت خواستم شماها هم بدونين
بهم گفت تو الان شد دو سال ديگه ام اس رو ميگم
منم گفتم بله ولي ![]()
دكتر گفت خواستم بدوني كه تو جزو اون دسته ادمهاي خوش شانسي كه بعد از اين مدت عود نداشتي
و اين يعني ![]()
يعني اينكه بعد از چند مدت ديگه از دست من براي هميشه راحت ميشي
( البته ناگفته نماند سه سال ديگه يعني دوره پنج ساله تموم شه ) ![]()
و من گفتم
دكتر گفت پس داري لحظه شماره ميكني از دست من راحت شي نه ؟
من گفتم نه ولي تجريبه خوبي بود
كلي دوست پيدا كردم عاشقشونم ![]()
و دكتر گفت
اين عاليه عالي
و اينو مديون دوستان گلم هستم ( دوستتون دارم ) ![]()








